خیلی نظر ها و خاطرات و حس های مختلفی داشتم که بنویسم و تازه کلی هم ذوق داشتم ولی انگار همشون پریدن اصلا بزارید با لحن خودمونی حرف بزنم اینجور راحت ترم آریان داداشم سرماخورده و چند روزه بیحاله من به عنوان یک خواهر بزرگتر براش ناراحتم ولی یکمم اعصابم خورده که به خاطر اون نمیتونیم بریم شهربازی:/ خب چرااااا جدیدا دوستام مثل پریا و یگانه ازم فاصله گرفتن جدیدا بی زبون شدم و میزارم هرکی هرچی دلش خواست بارم کنه :( ولی از این لحظه به بعد من .. رها ... ملقب به زلزله به روی سلیطه و وحشی قبلم برمیگردم والااا این ملت لیاقت مهربونی رو ندارن دلیلش میدونم چیه چون سعی کردم همیشه خنده رو باشم و حالا ملت پاچه گیر شدن ...